ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

ابوالفضل کوچولوی ما

اولین دیدار ابوالفضل با خانواده

با هم از ریکاوری اتاق عمل اومدیم تو بخش ماماناو بچه هاشون . من ندیده بودمت وقتی که خاله آذی تو رو به من نشون داد فقط عظمت خدارو شکر گفتم .باورم نمیشد تو بامن توی این خونه مجازی بودی و بودت رو با  لگد زدن بهم نشون میدادی و ی لحظه ای دیگه ساکت بودی شیطون مامان حالا انگار که چند وقت بود نخوابیده بودی چه قدر ناز خوابیدی عزیز دلم حالا بابات اومده که مارو ببینه بهش گفتم بیا ببینش اینم آقا پسرت که منتظرش بودی از خوشحالی و هیجان نمی دونست که چه کار باید بکنه فقط یه بوس خوشمزه از لپ کوچولوت کردو گفت خدایا صدهزار مرتبه شکر . اما چند روز بعد گریه ها و شب نخوابیهای آقا ابوالفضل ما شروع شده  هر چه قدر التماست کردیم که لااقل یک ساعت ب...
17 آبان 1390

من و عینکم

روی شیشه عینکم یک لایه گرد گچ نشسته است. سال اول دبیرستان است و من پای تخته سیاه دارم انتگرال حساب می­کنم. شیشه عینکم خیس شده است. توی صف سرویس های دانشگاه ایستادم و چترم را هم خانه جا گذاشته­ام. باز هم شیشه عینکم خیس است. در دلم می­خوانم: "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل­ها". روی شیشه عینکم قطره­های روغن چسبیده. دارم فکر می­کنم که برای پختن قیمه، اول لپه را باید بریزم یا آب را. و این روزها روی شیشه عینکم پر است از جای انگشت­های کوچولو. یک جفت چشم سیاه و براق دارد به من می­خندد. این روزها ...... ...
15 آبان 1390

قصه مروارید و لالایی

اخ که بعد از چند وقت اومدم چقدر که حرف دارم امروز باز مقایسه اطرافیان شروع شده بود اااا چند ماهشه پس دندوناش کو؟ ماشااله چقدر زود راه افتاده حالا چندتا دندون داره ؟ دختر فلانی و پسر فلانی الان حداقل چهار تا دندون رو دارن منم که اصلا حوصله مقایسه رو نداشتم اومدم تا تورو بخوابونم از اونجایی که باید حتما لالایی خونده بشه تا پسرمون بخوابه زدم زیر و اواز و (هرچه به ذهنم رسید رو با نت لالایی ) خوندم یه نگاه به تو انداختم دیدم دو تا چشمای گردت دارن به سمت بابات نگاه میکنن برگشتم دیدم بیچاره بابایی خوابش برده و با یه نت دیگه ( خرو پف ) داره واست لالایی میخونه تازه فهمیدم چرا خوابت نبرده ................ منم قول میدم که تمرین کنم عزیزم ( ببخشید...
10 آبان 1390

دالی مامان

دیروز داشتم باهات بازی میکردم چه بازی ؟ دالی بازی دیگه ،اول همیشه من دالی میکردم تو میخندیدی اما تازگیها توهم پتو رو میکشی روی سرت و دوباره یواش برش میداری و تا من میگم دالییییی قهقهه میزنی البته اینرو هم باید بگم که تو اول این بازی رو یاد مامان دادی . تو ی اون خونه دونفره که بودیم  ضربه ای به شکمم میزدی و تا متوجه میشدم نبودی واز خودم میپرسم اااا کجا رفت؟  این روزها بازی های دیگه ای هم میکنیم مثل کلاغ پر - لی لی لی لی حوضک و .... و اینها نشون میده که پسر مامان بزرگ شده مگه نه ؟    
10 آبان 1390

تاتی تاتی

تاتی تاتی - تاتی تاتی این کلماتی بود که حدوداً یک ماه پیش تو میشنیدی و تو با کمک من قدم برمی داشتی و من کلی ذوق میکردم از این ..... و جملاتی که این چند روزه من میشنوم ...ابوالفضل جان اینقدر تند نرو - مامانش ابوالفضل رفت بدو دنبالش یه موقع نیافته - بچه نوپا یعنی نه تا پا باید دنبالش باشه و ...  البته این راه رفتن ها همیشه به خوبی به پایان نمیرسه و افتادنم همراهش هست اما نگاه نگران من همیشه با توست بعضی اوقات اروم میافتی و می دونم گریه ای که میکنی فقط واسه آغوش منه اونوقته که زیر چشمی مواظبت هستم و تو بعد از یکمی نق و نق زدن بلند میشی سرپا و میدویی سمت من اخ که چقدر این لحظه قشنگه تمام دنیام تبدیل به یک فضای کوچیک مشه که فقط من و تو توش...
10 آبان 1390

آقا پسرمون سقا شده

آقا ابوالفضل نگهدارت تو و همه نی نی های دیگه باشه . عزیزم اربعین حسینی لباس سقای هیأت علی اصغرو تنت کردیم امیدورام که بزرگ بشی قدم تو راه بزرگان دینمون بگذاری آمین . ...
18 مرداد 1390

اسباب کشی خاله

ابوالفضل خان اومده کمک خاله اسباب کشی من و خاله گذاشتیمت توی کارتون با اسباب بازیهات و خودمون هم رفتیم اسباب ها رو جمع کردیم کلی سرگرم بودی ......( اینم یه کمکه دیگه نه ....)   ...
16 مرداد 1390